|
|
بیا نی ه ه ه ه ه ه ه ه |
|
واقعيت جز واژهاي درونزباني نيست
“شعر خوب شعري است كه خود بيان شاعري را در هر نوبت اجرايي. با اجراي خود بشكند و تعريف كند.” براهني ص 125 چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم. براهني اين تعريف كردن را در ذات آن اجراييت ادبي ميداند و نتيجه ميگيرد شعر، سلطان بالامنازع اجراي زباني، در خدمت هيچ چيز، جز خودش نيست ص 125 همانجا و محمد آزرم در رويكردهاي اوليهاش به سمت شعر متفاوط الزاماً به سمت نگرشهاي همسو با تفكر جستجوگر خويش از ابزاري كه ادبيت يك متن ادبي را نشان ميدهند استفاده كرد. كه در سير تكاملي شعر متفاوط از نظري به اصلاح ميپردازده “اجراي زباني” در شعر يعني آنچه گفته ميشود به گونهاي بيان شود كه خود را نيز بگويد و به تعبيري رفتار و گفتار طوري همراه و هم زمان باشند كه شعر صرفاً از چيزي نگويد، بلكه آنچه در متن شعر ايجاد شده است، را وي رفتار خود باشد. عصر آزادگان يكشنبه 14 فروردين 79ش مولف عكسهاي منتشر نشده در پالايش اتفاقات درون متني يك اثر فضاهاي پنهاني را كه كشف شده ولي با شطحيات و يا شلخته برداشتهاي سطحي پل ارتباط يك طرفه و برگزيده از چند نظريه مطرح اروپايي بوده را به چالش ميكشد. او ابتدا به مخاطبين ميپردازد و سپس در پي رمزگشاييهاي نظري همچنان كه حقيقت فرهنگ طبقاتي ايجاب مينمايد. تحت تأثير بزرگان نقد ايران بر يادآوري مشكلات به بنبست رسيدن و يا عدم حضور برخي ضروريات براي بارور شدن گفتماني قالب بر نگرشها و كوششهاي هنرمندان ميپردازد. اگر در اين مسير محمد آزرم زبان براهني است بخاطر آن است كه نميشود از دستاوردهاي تجربي او براي پرش به سمت شناخت استفاده نكرد. براهني در چرامن ديگر شاعر نيمايي نيستم. ميگويد بخشي از بحراني كه در شعر فارسي پيش آمده اين است كه آدمها بصورت دروني با هم گفتگو ميكنند و ما در ابتداء شعر متفاوت بيانيه ندارد ميخوانيم. “وقتي با يك شعر يا نظريه شعر گفت و گوي انتقادي نشود. پيرامون آن هر چه ميشود. سكوت است” براهني نيز چندين سال پيش و در ديدي كلينگر به يكي از دلايل بحران در نقد رسيده، او ميگويد شرايط انديشه در ايران مغرضانهتر و كاناليزهتر از ان است كه كسي به جد جرات توضيح دادن تفكر جدي را داشته باشد. بخش ديگري از بحران حاكم بر تفكر شعري در ايران، در عصر ما، ناشي از تضاد توضيحي است. ص 125 چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم. مولف كتاب اسمش همين است محمد آزرم در بخشي از مقالهاي بنام حضور انديشه در شعر متفاوت، مينويسد به باور اين متن اين نگراني بايد متوجه جريان رسمي شعر باشد. جرياني كه با تسلط به رسانههاي ادبي، با نگرشي غير فلسفي به زبان، آن را تا حد يك وسيله تقليل ميدهد و قادر به دريافت تناقضهاي گفتار و رفتار شعر نسبت به يكديگر نيست. دوشنبه 30 اردبيهشت 81، همشهري. حال هدف از شرح اين نوشتارها چيست؟در,با مروري به افكار آنان كه خود را مستقل از جريان رسمي شعر و يا گفتمانهاي قالب “به بركت باندها و رسانههاي ادبي يكسونگر” ميدانند به حقيقتي پنهان ميرسيم حقيقتي كه براهني در تجربيات ادبي خود نيما و شاملو و... و امروز محمد آزرم با نگرش به كهنه ماندن اين دردها و بازگويي دوباره آن سعي در گوشزد كردن برخي از عوامل بحران در شعر معاصر ما دارد. “شناخت” هميشه حاضر شدن در گفتگويي است كه با جهان و ساير امور زباني داريم گفتوگويي كه فقط ميتواند شكل خوانش به خود بگيرد. شماره 234 چهارشنبه 17 تير 83. آنان كه صدق گفتار و رفتار دارند هرگز از مصاحبه و در تيررس قرار گرفتن نميهراسند بلكه اين پرسشها به توضيح و توضيح دادن به شناخت منتهي ميگردد شناخت خوانش را لذتبخشتر و به واقع نزديكتر ميكند و “وقتي چشمانداز خوانش ما “زبان” باشد”!؟ زبان خود در انتقال برداشتها و يا اتفاقهاي متغير معناساز و در تكامل خود معناگريز يا معناستيز است. اشباح تصويري به خاطر عدم توجه به آن چه كه اين قلم آن را “شهود وارونه” مينامد. متوجه ........ زبان نيست، چه تمامي كاركردهاي تكنيكي و تئوريك يك نظريه در عدم توجه به واقعيات نوعي هوچيگري و در واقع تقليدي است كوركورانه از دستنوشتهها و تحقيقات عميق صاحبنظران به بركت ترجمههاي بدست آمده. كه در غربال زمان بسياري ازين شيپورها و راويان طوطي صفت جز كتابي و تجليلي و مرگ رهتوشهاي با خود نخواهند كه برداشت. اما گويي شعر متفاوط قصد دارد با توجه به ظرفيتهاي زبان شعري برخي از آبهاي رفته را به جوي بازگرداند. پالايش برخي باورهاي دست به دست شده، و بومي كردن نظريات جهاني با بهتر اروپايي (در شعر البته) كه از برخي جهات ثمره تحولات اجتماعي اقتصادي سياسي ان جماع و “جغرافياي عرفي” است. در مرور شعر متفاوط بيانيه ندارد تفاوت در نگاه به باورها را ميشود ديد. تاكيد بر حرفهاي گذشته نشان از صداقت نويسنده متن و توجه به يك اصل آنهم پيچيده بنام زبان در اولين بيانيه كه طبيعتاً با خود نيز رفتاري انتقادآميز دارد. بيدليل نيست. با مرور آثار چاپ شده ايشان در مييابيم گلايه مولف كتاب اسمش همين است محمد آزرم در ابتداء اين بيانيه از “تاييدها سكوت است، تكذيبها هم سكوت است، چرا كه هر دو مورد به خواندن نرسيده است” چيست او خواندن را مبادله فرهنگي ميداند كه در يك سمت آن، دانستهها و آگاهيهاي مخاطب قرار دارد و در سمت ديگر آن لذت دريافت. و او در تعريفي كه از زبان ارائه ميكند همه چيز را زبان ميداند پس براي شرح جزئيات همه چيز بايد هر قطعه از همه چيز را منصوب به زبان كرد “فضاي زباني” “رفتارهاي زباني” “جهان پديدهاي زباني در آگاهي است” “حركت زباني” و سر آخر “هر پديده ذهني يك پديده زباني است” كه اصولاً به باور اين قلم نگاهي يك بعدي به هر آنچه كه از چند بعد تشكيل يافته نميتواند جامع باشد و سر آخر به تعصب ميانجامد شعر حجم، شعر حركت، و اشتباهات بنيادين تفكرهاي معناساز و معناگريز در شعر بيشتر به غير قابل درك و دسترس بودن شعر ميانجامد تا گسترش آن “همچنان كه مولف عكسهاي منتشر نشده به آن توجه دارد”. او تك گزينههاي انتخابي برخي منتقدين را مورد حمله قرار ميدهد. در مقابل آنان كه ميخواهند جهان را دوباره نامگذاري كنند كاملاً آگاهانه ميايستد و تغيير قواعد زبان را بدون توجه به آنچه كه از زبان به مفهوم قدرت نامگذاري ناميده را كاري عبث ميداند. كه بودن شاعراني و منتقدين متأثري كه در چرامن ديگر شاعر نيمايي نيستم ماندن. اينكه هر متن در آنجا كه قطعيت و تعيين معنا شدنش به تأخير و تعويق ميافتد شعر است. يك بيان ساده از آن چيزي است كه هر متن در ايجاد لذت به آن نياز دارد معنا به واسطه زبان شعري كه براي يك واقع و يا حتي شما نام قراردادي از پيش تعيين نشدهاي را تعيين مينمايد در ارتباط با عناصر پيش يا پس يك شناخت زاده ميشود. قدرتي كه شاعر بايد از پس آن بر آيد. و اين است فرق بين شاعر و غير شاعر. اگر چه در نماي زيبا شناختي اين اثر اين مخاطب است كه بايد آگاهانه حركت خود را به سمت فضاهاي ذهني بيرون متني شعر آغاز و ارجاعات معناشناختي و زيباشناختي را قابل درك نمايد دست به رمزگشايي زده و با ظرفيتهاي درون متن حركت نمايد كه توليد معنايي ديگر و طبيعتاً لذتي زيبا از زيبايي اين هم سمت بودن نيت مولف و آگاهيها و دانستههاي مخاطب كه گاهاً فرهنگساز نيز هست. ضربالمثلها شعرهاي عاميانهاي هستند ازين دست. هرگاه شعري به اينجا برسد در حافظه مخاطبين رسوب و به اعتقاد شفيعي كدكني شعري خوب لقب ميگيرد ولي انتقادي كه نه به محمد آزرم بل به بندهاي اين حركت ميتوان گرفت عدم بسترسازي و در حقيقت آزموني بي آموزش است كه محمد آزرم آن را نيز در نظر دارد اين مقاله اگر چه اعتقاد دارد شعر متفاوط بيانيه ندارد ولي خود متن، بيانيهاي است بر گرفته از مجموع چندين نظريه در قالب يك اعتقاد واحد گويا او هنوز به موضعگيري و اصلاح فكر ميكند كه بيانهاش را كافي نميداند و يا نميخواهد نگاهي يك بعدي و متعصبانه داشته باشد. يكي از كاستيهاي اين مطلب كه آن را سخت و بيساختار ساخته سعي او در نقد چند نظريه بصورت يكجا است در حقيقت او با انگشت گذاشتن روي كاستيهاي نظرات ادبي كارش بيشتر به يك مرمت از منظر شعري متفاوت و يا بيانيهاي متفاوت است و نميدانم چرا در كل متن تصوير مردي را ميديدم كه در حالي كه دستهايش بالاست به دشمنان تفنگ در دست ميخواهد بگويد كه او دوست است و مثال آنها فكر ميكند فقط كمي متفاومت. در حقيقت از ميانه ستون سوم است كه آزرم شروع به صدور بيانيه مينمايد او ابتدا شعرش را از فرماليستهاي ايراني كه بخاطر برداشتهاي غلط تا مرز بستن راههاي نفود به خوانش يك متن در اين چند سالي پيش رفته جدا ساخته و از خود. چيزهاي كه مبدائي است براي حركت ] البته توضيح داده[ شروع ميكند او نميخواهد مانند پروست و ياژنت باشد و از شالوده شكنان بياطلاع هم كه امروز رمزگشايي شعرشان ما را به ياد جنگ جهاني دوم مياندازد هم مطمئناً بسيار بيزار است در واقع هجومي كه در ابتدا از آن ياد كردم از اين جا آغاز ميشود اگر چه كليت اثر اعتراض است نه نقد و يا بيانيهاي جامع. وقتي محمد آزرم ثمره رمززدايي و تأخير در گشودن را باز بسته ميبيند شايد خواننده را به سردرگمي و بيحاصل بودن رمززدايي رهنمون سازد ولي سير در جنگلي كه شما گوشههايي از آنرا از بر كرده سعي در عدم بازگشت به آن براي رسيدن به هدفي پيش رو شناخت از عوامل طبيعي و تاثيرگذار بر آن با حس لذتي از زير سلطه در آوردن آن و به قول دكتر علي شريعتي پر كردن خلاء ناشي از آنچه كه بايد باشد اما نيست در ميان رمزهاي بسته گشوده احساس لذت و درك خوانش خود ميكند كه هنوز به پايان رسيده وگرنه يك نثر خبري مثلاً قهرماني يونان در يورو 2004 و يا ديدن تفسير 2 بار يك باغچه كوچك مطمئناً لذتبخش نخواهد بود. اگر منوچهر آتشي تا پاي جان براي تبليغ شعر پست مدرني ايستاده و ميخواهد جهان را از نو نامگذاري نمايد اين گفته چنان در شاعراني فرصتطب نور اميد رهايي از بندي بنام شهود زباني و جايگزيني x و y را روشن ميكند كه در يك برهه زماني ما با آثار يكدستي روبرو ميشويم كه از يك قانون پيروي و مابقي حتي ضروريات شعر را نوعي “تاريخ مصرف گذشته” “غيرقابل لزوم” و حتي در دموكراسي خود بنا نداده ]كه به آن گاهاً پايبند نيستند[ آنها را صداهاي مرده مينامند و جالبتر خود براي هوشنگ ايراني و تندر كيا و تجربههاي گذري شاعراني اصولگرا تفسير و تقدسي قائل ميشوند كه در حقيقت ظلم ديگري است در راه بي راه رفتن آنان كه ميگفتند ساليان دور مابه شما نزديكتر خواهيم شد. فرصتطلباني كه بجاي جبران دريافت غلط از يك نظريه حتي حاضر به فدا كردن جوايز ادبي و جلب نظر منتقدين همفكر تا مرز جدايي از اساتيد مسلم شعر و ارزشگذاريها شعري!!؟ خود تبديل به تريبوني مثلاً جريانساز كه نه (ولي گرهانداز حتماً) تريبوني از صدهاي مختلف مي شوند. آيا آزرم به اين نكته كه ديگر ظرفيتهاي بياني زبان كلمات تمام شده و بايد از نو ساخت اعقتاد دارد من كه بعيد ميدانم. او اهل گفتگو است هر شعر بايد تعريفي از خود ارائه و در انتظار پژواك آن تعريف در شناخت تعريف شعر شروع به خواندن نمايد. از ويژگيهاي شعر متفاوت بيانيه ندارد نفي بسياري از خوانشهاي شعر شاعران معاصر و مطرح كردن تلنگرهاي محيطي اطراف شاعر بعنوان مرجع نگرش به يك اثر در بسياري از سطرهايي است كه گويا آزرم ميخواهد به واقع برسد. حالا به فرض كوچهاي كه فروغ از ان ميگذشت دو درخت اقاقي و چند بچه و يا ... داشت. حالا چه فرق ميكند فروغ فرخزاد و يا ... آنچه كه مهم است فروغ نيست اقاقي نيست حتي خيابان درازي كه هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد زبان در واگذاري فضاهاي بيش روي مخاطب مكثر زمان را ميشكند و فقط در پيشروي به سمت معنايي نو از معنايي مشخص و معين كه گاه در ابتداييترين حالت گزارش خبري و در تكاملترين حالت معاني متفاوت را ارائه ميكند نيز گذشته نوعي چرخش در نوع برداشت و يا در حقيقت خواندن بر مبناي دانسته و آگاهيهاي مخاطب را موجب ميشود كه شايد با نيت اصلي مولف هم در تضاد و يا گوشهاي از زاوياي پنهان قدرت زبان در ايجاد ارتباط را نمايان سازد رمزگشايي بخشي از رسيدن به اين موقعيت است كه مولف گاهاً در خوانش و تولد اين گونه برداشتها متعجب و ناآگاه است. ولي بايد ديد اين رمزهاي در حال گشوده شدن كه اتفاقاً “بسته ماندهاند” تا مرز چند سمت يابي سمت كشيده ميشوند؟ تحميل و يا تعريف گفتمانهاي مختلف از شعر كه وضعيتي ناهمگون را شكل ميدهند را فعلاً به دست فراموشي ميسپاريم و بسياري از علامتهاي سوال. قصد اين نوشته مطرح كردن همه چيز نيست. گويي بايد از نيما شكايت كرد كه طرز كار را عوض كرد و اساس كار را به سهل كردن طرز كار گذاشت ولي بيشتر و پيشتر، از آنان كه به ادامه آن جمله توجه نكردن “و همان اندازه زيبا ساختن فرم” آنان كه سهلانگاري و شلختهنويسي را مخصوصاً بعد از شعر ناب و يا آزاد به شعر ما ارزاني داشته و بهتر، تحميل كردهاند براي مجاب كردن نيازمند ممتنعنويسياند چنانچه امروز از هر بندي براي آويزان كردن هر نگرشي كه شعرشان را مقبوليت بخشد استفاده ميكند محبوبيت و مشروعيت مهم نيست اگر ما نيز “موضوع اصلي ادبيات، بويژه شعر، زبان است” در ص 149 براهني نظر بگيريم و اصل اشتراك زبان و اشتراك خلاقيت در زبان را حتمي پس به تكرار در ارائه ميرسيم. براهني در جايي ميگويد در هر شعر مهم و جدي، تناسب شعر در حال اتوماتيزه شدن است و ذهن بايد از آن تناسب، مدام در حال فاصله گرفتن باشد، و مدام در حال عقب انداختن آن باشد و در اين فاصله هيجانهاي جديد و مخالف و متضادي را به شعر وارد كند ص 176. او ادامه ميدهد ما ميگويم زبان جهان و طبيعت بايد قطعه قطعه شود تا دوباره ساخته شود. شعر بايد واقعيت را تعطيل كند. و گاهاً او زيبايي دروني بوجود آمده را از بيمعنايي ميبيند و يكي از تناقضات بوجود آمده همين كليت بخشيدن است هيدگر ميگويد در گوهر زبان فاصله نهفته است. ص616 (ساختار و تاويل متن بابك احمدي) آري درست. معنا وجود فيزيكي ندارد بل مورد ناب انديشه است. اما دلالت ما را به واقعيت مرتبط ميكند. روح زبان حركت معناي ذهني به دلالت و مصداق راستين است ساختار و تاويل متن. ص 616 محمد آزرم ميگويد بحث معنازدايي كه امروز به شعر نسبت داده ميشود يك خطاي بزرگ است ولي در شعرهاي زباني معنا در پنهانكاريها و بيشتر ذهنيات دروني شاعر و نامگذاريهاي بدون تعقيب جايگاه يابنده بودن خوانش را از دست ميدهد يكي از ويژگيهاي آزرم يك قدم به عقب و دو قدم به جلو رفتن اوست در ارائه كردن واقعيات درون متني يك متن، بهمين خاطر ما ميتوانيم مثلاً ابراهيم درآنش شاملو را با رمزگشايي و فاصله گرفتن از نيتها، “اجراي نوشتاري سرود كه ثبت رفتار و گفتار زبان است.” خود متن را درون خود به معناگريزي از معنا برسانيم كه خود به معنايي ديگر ميرسد و اينچنين افقهاي تاويلي و لذتهاي متعدد براي مخاطب مكثر ايجاد لذت ميكند ديگر يك سطر ارجاع به يك معنا و رمزي گشوده و روشن نيست ما براي رسيدن به اصل اول يا تاويل نيازمند همسويي نيستم. ما نيز خود به خواندن رسيدهايم و به لذت دريافت و فهم متن. دوباره بر ميگرديم به خواندن. مبادلهاي كه در يك سمت آن دانستهها و آگاهيهاي مخاطبان قرار دارد مخاطبان كه بخشي از گفتمان شعري آن شعر هستند گفتماني كه حداقل دانستگي را در اختيار او قرار ميدهد. آيا اين حداقل مخاطب حداقل را نيز نميآفريند و در كل گفتماني كه خود در نقض خود ميكوشد ميتواند به دوام بيانديشد؟ آيا مكتبها و جنبشهايي كه به فراخور جنگ و يا بعد جنگ جهاني به اين شيوه ظهور گردنند به دوام در ذهنيت عوام و عموم و ماندگاري ميانديشند يا فقط براي فرار از در صفر ماندن به حركت به هر جهت حتي پرتگاه ميانديشيدن. متفاوط بودن شجاعت است و يا...؟ هر كسي براي ثبت كلمهاي پس از و يا بايد انديشه حضور در زمان اين متن مدنظر قرار دهد و اين يعني شروع يك گفتمان از نوعي ديگر آيا زبان ميتواند با رجوع به برداشت از متن خوانده شده به نيت مولف پي ببرد و به سمتي حركتي كند بيسمت و يا...؟ |
||