تبليغاتX
مستعمره <#heit#>
مستعمره
مقالات ادبی
تصویر

تصاویر در فضا آفریده می شوند. فضا، خود زائیده افق های ذهنی مؤلف و یاری های گاهاً غیبی و علنی محیط و همچنین باورها واعتقاداتی است که مخاطب شعر در برخورد یا بهتر در خواندن از بین این ویژگی ها و ارتباطاتی که مؤلف بنا بر اندیشه ها و دانش های دست یافته به آن رسیده، کسب لذت کرده و ارتباط ذهنی تصویری مخاطب خود فضای جدیدی را بنا بر برداشت خود مبتنی بر حال و هوای درونی خود یا حتی آمال و آرزوی خویش می سازد که خود حوزه جدیدی از تاویل و خود متن گاهاً متضاد با اصل،  معنا پذیر و زیبا می شود.

این که در ادبیات زایش رو به تقلید نه از نوعی که آقای باباچاهی از آن به عنوان مصادره خلاق نام می برد بل مصادره کیفی از سطح که شکل را خواسته یا نا خواسته دستخوش تکرار می نماید بحثی نیست. چرا ؟ اتفاقاً باید بحث بر سر همین انتقال باشد ! به باور این قلم، نیاز، زیر مجموعه هر تحولی است که می خواهد مانا باشد.

حال انتظار از زیبائی با توجه به سلایق و انتظارات مخاطب یا بهتر انتظارات تعریف شده یا برداشت کرده مخاطب از زیبائی در متن سنجش را برای مهر تأیید بر یک متن آسان تر می کند. آسان تر یعنی آن نسبتی که میان مؤلف و مخاطب هست را بهم نزدیک تر کند.

اینجاست که فضا بخشی از بار انتقالی بی حسی یک متن را بدوش می کشد.

در یک آمفی تئاترکاملاً خاموش نشسته اید، نوری بخشی از سن را روشن می کند که پسری روی نیمکت چوبی نشسته است، نوری بخشی از سن را روشن می کندکه دختری زیر چراغ برق ایستاده است این میان و حول این دو نور تاریک است. تمام حدسیات تماشگران می تواند برگرفته از نام تئاتر حتی کوچه ای که آمفی تئاتر در آن ساخته شده و عکسها و شخصیتها به واقع نزدیک باشد. هر چقدر این قرابت محدود به عدم اطلاع باشد و اطلاع رسانی حدسیات دارای نه اشتباه بلکه سوء تفاهم های بیشماری که اتفاقاً در آخر این تئاتر تمام این سوء تفاهمات خود بخشی از مثلاً تلنگری باشد که کارگردان بعنوان کسی که در انتخاب و ارائه، نقش اساسی را بازی می کند می خواسته این چنین باشد.

 نور سوم دیواری را میان این دو روشن می کند. همه چیز معلوم شد ؟

این مؤلف است که در متن نور می تاباند و با ایجاد فضا، ما را به سمت تصویرهای خود رهنمون می سازد ولی این همه ماجرا نیست. آنچه که امروزه در متن به فراموشی سپرده شده « نیاز مخاطب » است نیاز نه به معنای در چهارچوب قرار گرفتن یا دادن هر قلم بجهت رفع نیاز ایجاد شده به هر دلیلی در واقع هر نگاهی به متن باید سرچشمه گرفته از یک نگاه مادر باشد. جزئی نگری به متن، متن را در انحصار قرار داده و با توجه به معیارهای مورد ارزش گذاری یا سنجش با در زیر پرچم یک نظریه رفتن سرآغاز این مشکل است.

یکی از دلائلی عدم تولید ادبی همین ساختن به بهانه رسیدن است و دیگری عدم درک صحیح از آنچه که ضمیر پرسش گر و در حقیقت جستجوگر مؤلف به عنوان خالق بدنبال بیان آن است.بی زیستن با خود، برای رسیدن به ساختن طبق چهارچوب یک باور و عقیده، بوف کور ( اینجا هیچ توجه ای به اسم و شهرت صادق هدایت نداریم) مؤلف یا خالق او بعنوان کسی که چندین سال جلوتر از اتفاقات در حال پیش آمدن می زیسته به جامه کور خود مجبور به تلنگر و تخلیه خود از جستجو است.

در گرسنگی خوردن اولین نیاز به رفع است. ولی پس از سیری، چه خوردن؟ جهت لذت بیشتر بردن مطرح می شود. حال اگر کسی خود، گرسنگی را زودتر از پیدایش آن حدس زده و یا ایمان حاصل کند که پیش خواهد آمد؟ او می تواند در مورد آنچه که پیش خواهد آمد پیشگیری کند. صادق هدایت شعربلند بوف کور را در رمان کوچک بوف کور نوشت زیرا فلسفه او نیاز و رفع آن نیست بل نیاز و حقیقت آن است.

او زودتر از دهه هفتاد و به انحلال درونی بشریت، زنهای لکاته، خنزر پنزرها، اعتیاد، مسخ شدگی و کرم زیستی و اجبار به کشیدن سکوتی ممتد، و نیاز به شرابی بررف یا زنی بر جوی می رسد. پس همیشه بروز است چون تاریخ مصرف و یا حتی تاریخ تولید آن فرا نرسیده و یا در حال تکرارآنچه که فرا ذهنیت مؤلف را به سوی حقیقت رهنمون می سازد فضا است و زمان صحت یا عدم دقت خالق در ایجاد این فضا و تصویر را نمایان می کند. اینجا آن نگاه مادر بعنوان تنه اصلی نگارش و یا نگاه باید باشد و برای زاویه بخشیدن نیاز به [    ] نمی دانم داخل پرانتز چه کلمه ای مناسب تر را بگذازم. تکنیک ؟

هر آنچه که به نیاز ادبی باورها و حقایق پنهانی که در حال اتفاق افتادن و تأثیر نهادن است را موجودیت بخشد.البته نباید این مسئله منجر به از آن سوی بام افتادن شود و خود اعصار ساز باید کمی جزئی تر به این متن نگاه کرد.

اولین مشکلی که هم در نوشتن و هم در خواستن متون ادبی خاصه شعر وجود دارد.کلمه «باید» است این قلم اگر چه خود باید ساز است ولی به این جمله اعتقاد دارد که باید، باید از متون غیر تخصصی نظرات ادبی حذف شود ولی نباید جایی برای شاید باز شود.

دومین مشکل عدم یک ساختار رسیدگی به تخلفات ادبی در دانشگاهها و اهالی قلم بخاطر نبود راهی برای پیمودن است. امروز پرچمداران پیشرو یا پیش روی ما به قول هیوا مسیح رولان بارت های دست هزارمی هستند که بنا به جهل امثال من و به برکت دانستن دست و پا شکسته زبانی فرنگی بخاطر کچ فهمی ها و سهل انگاری های بسیار ناشیانه خود بزرگترین ضربه را به پیکره ادبی ما فرود آورده و به برکت باندها و جملات بومی محلی خود هر بایدی را بدون توجه به نیاز و لزوم بودن آن صادر کرده و پا فشاری ها و هوچی گری های بعد از آن را نیز برای تصاحب نامی و مقامی بخوبی اجرا می نمایند. اگر هر کتابی و هر باوری بدون در نظر گرفتن نام مؤلف بصورت کاملاً محقانه در دانشگاههایی که دغدغه شعر داشته و دارای آرشیو کاملی همراه با تعقیب تحولات ادبی به منزله یک شغل بررسی گردد. ما از یک غربال به غیر از زمان برخوردار خواهیم بود که بسیار سال زودتر از ستایش یا به فراموشی سپرده شدن یک باور به حقیقت آن خواهیم رسید. مسئله مهمی که هست این که ما از یک سیستم منظم و یک پارچه نقد ادبی که تمامی نظرات را در خود جا داده باشد تا هر بخشی از شعر معاصر در راستای باورهای خود به چالش کشیده شود نداریم. شعر زبان و شعرمعنا ستیز و شعرمؤلف محور و شعر متن پرور تماماً به یک چشم و از یک بعد مورد نقد و سنجش قرار گرفته و این سلایق است که کتابی یا باوری را مطرح می کند و یا نام. و چه دردی !!

سومین مشکل که حلقه های مشکلات را بهم پیوند می دهد.عدم باور به تحول جهت لذت بردن از یک سازه است [ منظور از سازه، ساختن یا بیانی خودکار نیست. سازه بعنوان وجود هر اثر که نیاز به [ بازیاف خوانش ] دارد ]

مخاطبی که می خواهد به نسبت نیت مؤلف و تاویل خود از متن لذت ببرد باید هر اثری را بنا بر داده های متن اگر متن محور و یا بنا بر مؤلفه های پیشنهادی در متن و خارج از آن باز بیافریند. دکتر رضا براهنی در کتاب خود طلا در مس در تعریف تصویر می نویسد « تصویر عبارت است از نحوه خاص ظهور یک شی در شعور انسانی است و یا بطریقی اولی تصویر، طریقه خاص است که شعور انسانی ما بوسیله آن یک شی را بخود ارائه می دهد.ص 076» چرا براهنی ؟ شاید چون ایشان شعر جدید را « شعر تصویر » می نامد (همانجا) یا «تصویر قابل تعریف است. حلقه زدن دو چیز از دو دنیایی متغاید بوسیله کلمات در یک نقطعه معین ( همانجا ) حالا می خواهیم ببینیم فضا یا آنچه که محیط دانسته می شود چه ؟ نمی دانم ولی فکر کنم پروست مطلبی دارد که « فضا برگی از رویا و واقعیت است که بر اساس رنگ، بو و اصولاً حس های 5 گانه بهم مرتبط هستند» فضا به مانند یک من در نشست گاه یک تصویر یا یک شی در شعور انسانی اگر خود در ارجاع رویا فقط فرا ذهنیت های مرسوم را به بهانه هر چیزی، خود کاری بودن شعر، برش به سمت ماوراء یا از آن سمت، سکویی برای فرا واقعیت ماوراء یا هر عبوری که بین یک شی ( اینجا من شی را از قرارداد زبانی « چیز » خارج کرده شی را معادل حجم نه به تقلب از استاد عزیز یدالله رویائی بل قابل دسترسی از هر راهی که در ذهن مخاطب ایجاد معادل سازی لااقل داشته باشد قرار می دهم.)

در بسیاری از تصاویردر سطح با تمام شاخ و برگی که در کل اثر از تصاویر متعدد لفظی یا عبارتی حاصل شده باز کف ترازوی دوم خالی است.در حقیقت به باور این قلم آنچه که در ایجاد یک ذهنیت به سمت واقعیت مهم است بنا بر برخی باورهای تخیل سازما نگاه یا همان شهودی است که .... بهتر مثالی، « شاملو می گوید، شهود : چیزی است ذاتی که از طریق تمدین و تجربه قدرت وشدت پیدا می کند، مثل پاره ئی از نیروهای طبیعی که با ممارست تقویت می شود. ( شاملو دنیای سخن ش 25 ص 37 اسفند 79 )

خوب می دانیم شاملو کتاب کوچه را با آنهمه با رمعنایی و زیر قراردادهای اجتماعی و عرفی دارد.

مسعود سعد را کاویده و آیاشاملو ناگهان به قلم آمد؟ ....................... این شهود یا چیز ذاتی فقط به قیمت شستن چشم ها تمام نمی شود بلکه باید بغیر از دیدن نوع بیان یا اجرای نوشتاری آن نیز مدنظر باشد البته بگذریم که در مقبول افتادن یک یافتن زمان ومکان بسیار نقش مهمی می تواند داشته باشد ولی بعضی زمانها و مقانها برای ارائه یک یافت مناسب نیست.

باور شعر معاصر کلاسیک شده ما بر تقویت و ممارست تجربه و تمدین است. چه، اینجا در انتقال این نوع دریافت که ذاتی هم هست خود شاعر گاهاً آسان ترین را انتخاب می کند بنا بر مشکل دوم نبود یک سیستم آکادمیک برای جهت دادن به این ممارست یا از بین می رود. یا اینکه شاعر به سمت مد روز و شعری که بیشترین طرفدار را دارد کشیده می شود و برای ثابت کردن چنان چه در اوائل مطالب به آن اشاره شد « انتظارات تعریف شده یا برداشت کرده مخاطب از زیبایی در متن » گاهاً هدایت و اکثراً اجبار می شود.

می خواهم قبل از آنی که مقاله خود را شروع کنم ترسیم عواملی که باعث می شود تصویر بخاطر فضائی که باید روی آن سوار شود در سطح می ماند را نام ببرم شاید بسیاری از مطالب این بخش مورد قبول برخی یا بخشی از متفکران خوش بین نباشد ولی باید بدبینانه به آن ناشناس که در میان بوته های یک جنگل تاریک حس می شود یا حمله ور شده یا لااقل تفنگ برداشت. یا منتظربود ولی به این زخمی دندانهای تیزی که فعلاً به آن باز دم پُروله ای می خورد خواهد خرد.

ابتدا از یک مثال ساده شروع می کنم، شعرهای جنگل سیاهکل، آنچه که باعث شد تا جغرافیای کلامی ، محیطی جنگل معادل سازی شود تا سبزی رویش برگ زندگی فضای اعتراض را با معادل هایی که با افق های ذهنی مخاطبین و پیشه فرهنگی سیاسی اقتصادی آنها به سمت بیان یک دانش یا جمعی به کمک سلاح قدرت مندی که برای شنیدنش تبعید و لب دوختن کم بود رهنمون شود. چه بود ؟ زمان یا مکان یا هیچ کدام سیاست برخلاف آن چه که حقیقت دانسته می شد ( جز چند شعر، که خوب مسلماً از انبوهی از اندیشه ها و یافتن ارتباطست و چه شبه های یا ایجاد این ارتباطات به صورت معادل سازی های رایج در یک مقطع زمانی بهرحال وجود می آید و خود این مسئله نشان از این واقع است که زمانی که شعری در زمان و بنا بر نیاز آن در مکانی که از دل آن سازه شدهاست بر می خیزد یا درست تر نوشته می شودمی ماند. مگر در مواردی که تاریخ دار بوده باشد و بصورت ضربه ای بخواهد عمل کند یا سفارش مانا خواهد بود.

 فضای ایجاد شده متاثر از بسیاری از عوامل، امروز دیگر مشخص نیست. جمعی پیروی جعبه جادوئی هستند که دیگر می توان گفت خبر یک اتفاق را زودتر از خود آن به ما می رساند گاهاً بصورت زنده می خواهم بگویم که بسیاری از بارهایی که شعر و حمت بدوش کشیدن آن را می کشید امروز به گردن ندارد. مثلاً دیگر شعر جهت و حکمت را تبلیغ نمی کند. اینجا شاعری که از آن نوشته شد با توجه به یاری های علنی محیط و یا باورها و اعتقاداتش چرخشی بسمت عدم کوته برداری از نسخه های پیچیده شده ای می نماید که هنوز در گیر طرز کار[ اینجا طرز کار یعنی تقلید از گذشته و تعصب به تک بعد دیدن شعر، بعد مرجع بودن، ..................] است.

ولی اینجا مشکلی هست، شاعر برای چون آن نبودن نیازمند این بودن است. و این این کجاست ؟

دانشگاهها، دوستان محافل ادبی و یا خود. ما از خود شروع می کنیم چرا که دانشگاهها که خوب این تحول را قبول نداشته بودند بعنوان تغییر خصوصاً در سالهایی که هنوز جسارت مثلاً نیما شاملو و بعد ها هم حتی تأیید نشده بود. دوستان هم، اگر شاید کافه نادری در کار نبود و یا چند فرنگ رفته یا چند زبان دان،جمع آنها هم افاقه ای نمی کرد محافل ادبی هم که بقول شاملو [         ]و [        ] و خودواین خود یا باید با بهره گری از تحولات جهانی مثلاً فرانسه با تلاش آنهم، بقول نیما : شهید بشود یا با غرق شدن در مسعود سعد و حافظ و خاقانی، یاد حرفی از شاملوی بزرگ افتادم که می گفت: من از اسکندر و یا این خود علاقه ای و عشقی و سر سوزن ذوقی تا که دنباله روی آن پرچم داران باشد .آن چنان است که بسیاری از قدرتها و پناسیل های این مرزوبوم، کشوری که[                               ] زیرپرچم ها و فضاهایی که بیشتر به لجبازی برای نگاه داشتن ستون « شعر یعنی این » از رسیدن به بیانی نو و تازه و استفاده کردن از ظرفیتهای واقعی ابزارها و امکانات متن بازی مان. اگر چه شاهین سازها و موج سواران و حجم گراها و گفتارپسندها به همراه آنانی که دیگرمی خواهند متفاط باشند هر کدام با شاخه های حرکتی، شئی، و......... اسمی خود در طول زمان برخی از این امکانات را برجسته نمودنند ولی باید گفت حجم در برداشت پس آن زمستان سرد هنوز به امضاء نیاز دارد. بهتر است از اصل خارج نشویم.

حال این پیشنهاد امکانات جدید در شعر که به ما شعریت را پیشنهاد می کند. مخاطب را با چه عنوانی معرفی می کنه؟

مؤلفی که از آن نوشتیم. آیا برای بروز توانمندیهای کلمه به مخاطبی که در زبان هنوز بدنبال موسیقیا و من می گردد؟ یا مخاطب خود باید ره می پیماید؟

امروز فضای ایجادشده برای باردارکردن کلمات فضائی خنثا است. خلاء ای که مؤلفین ما برای پر کردن آن مجبور به ایجاد به قول خودشان بی فضائی و کمک گرفتن از زبان و ساخت معنا هستند چنانچه که اشاره شد ولی محمد آزرم می گوید :« فرهنگ افرادی که خود را مخاطب شعر می نامند به خاطر رضایت مندی آنها از یک نو آوری تثبیت شده در گذشته دچار ایستایی شده که خارج کردن آن از این وضعیت به مراتب از خروج از بحران نوشتن دشوارتر است.» ص 17 چهارشنبه 2شهریور 84 شرق شعر معاصر امروز ما لج بازی مؤلفیینی است که دارنند بجای ایجاد یک باور ذهنیت و انتقال مفاهیم و کلمات متناسب با آن باور به بهانه هایی کاملاً کج فهمانه تمام کلیت شعر را با سطح و ظاهرو شکل ظاهری آن برابر قرار می دهندبازی های زبانی به توجه به شکست ی که در زبان حاکمباید ایجاد کند و یا آوردن لهجه بجای آوردن اندیشه در بروز آواهایی که شعر را از محصولی یکدست به کنشی تأثیرپذیر مبدل کند و یا نقاشی در شعر بجای ترسیم شنیداری آن و رفع این کمبود بجای شکلک کشیدن [ اینجا نمی شود از کارهای ارزش مندی که با توجه به همان باورها و دانش ایجاد شده اشاره نکرد نباید به آنها که به کاریکلماتور شاخه ای که هنوز جای کار دارد یا برخی شعرهای استاد ارجمندزنده کتاب بیژن بخده و یا برخی از عزیزان بر بخورد] و یا خیلی از ظرفیتها که بحای ایجاد تصویر و رابطه با افق های ذهنی مخاطب و            و           وبه ترکستان می رونند.ما امروزه به حقیقت شعر رو آورده ایم شعر حمال توقعات مانیست و ما نیز نباید به آن هر چیزی را تحمیل کنیم که شعر در خودخود معنا ساز است اگر ما به آن اجرا را بدهیم. به باور این متن این اجراباید اندیشه ساز پس معنا ساز و در آخر لذت بخش باشدو از طرفی باید مخاطب را فراموش نکردو او را ساخت. درد امروز شعر نا اهلی آنانی است که عرصه رابسیار گشوده و سهل انگاشته اند با پولی که دره جیب دارنند. با پولی که در جیب دارنند.

 

 

2 نوشته شده در  2005/12/7ساعت 10:47  توسط ارسو ایمانی  |